از مشهد برگشته بود. اردوى مشهد گذاشته بودند. به همه گفته بودند با خانواده هاشان بروند. پرسيدم «خونواده رو هم برده ين؟»
گفت «نه.»
گفتم «چرا؟»
گفت «از وقتى رحمت اللّه شهيد شده، سعى مى كنم بين خوانده ى خودم و او فرقى نذارم. گفتم اگه خانودهم رو ببرم، خانمش دلش مى گيره. مى گه اگر شوهرم بود، من رو هم مى برد. نگفته بودن هم كه مى شه كسى غير از خونواده مون رو ببريم.»