|
همه مان يك جور فكر كرده بوديم; حالا كه تو خط خبرى نيس. بريم عقب، يه سر بزنيم.
همان شب عمليات شده بود. حاج حسين هم آمده بود خط ديده بود ما نيستيم. پرسيده بود، گفته بودند رفته اند شهرك.
گفتند «نيايى ها. ببيندت پوست از سرت مى كنه.»
كلافه گفتم «آخه فرمانده لشكر رو چه به خط اومدن؟ بشين همون عقب تو سنگرت، فرمان دهيتو بكن ديگه.»
مى خنديدند بهم. مانده بودم چه كار كنم.
بچه ها يه قرارگاه عراقى را گرفته بودند، وگرنه تا آخر عمليات جرأت نداشتم از جلوى سنگرش رد شوم. رفتم تو سلام كردم.
گفت «پيدات شد بالأخره؟»
دستش را دراز كرده بود. رفتم جلو دست دادم باهاش.
|