برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | حسین خرازی | ببيندت پوست از سرت مى كنه
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه حسین خرازی
ببيندت پوست از سرت مى كنه

همه مان يك جور فكر كرده بوديم; حالا كه تو خط خبرى نيس. بريم عقب، يه سر بزنيم.

همان شب عمليات شده بود. حاج حسين هم آمده بود خط ديده بود ما نيستيم. پرسيده بود، گفته بودند رفته اند شهرك.

گفتند «نيايى ها. ببيندت پوست از سرت مى كنه.»

كلافه گفتم «آخه فرمانده لشكر رو چه به خط اومدن؟ بشين همون عقب تو سنگرت، فرمان دهيتو بكن ديگه.»

مى خنديدند بهم. مانده بودم چه كار كنم.

بچه ها يه قرارگاه عراقى را گرفته بودند، وگرنه تا آخر عمليات جرأت نداشتم از جلوى سنگرش رد شوم. رفتم تو سلام كردم.

گفت «پيدات شد بالأخره؟»

دستش را دراز كرده بود. رفتم جلو دست دادم باهاش.

 

اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى بى خود ترسيدى. دور بزن برو خط
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل