برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | عبدالله ميثمي
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه عبدالله ميثمي
زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا
اواخر شب تا اذان صبح از شهادت گفت
جنگ به همه چيز مقدمه
مگر شهادت حضرت زهراست؟
اِ، بابايى هنوز صدام شما را نكشته؟
بليت گرفتم و برگشتم اهواز
از خودم بدم مى آد
بده به بچه ت. شفاست
يه دعاى توسل بخون
هيچ وقت اين جورى نديده بودمش
دنيا زندان مؤمن است
مثل دختر بزرگ خونه شده م
سر دوتاشان را كچل كرده بود
ياد شهيد شدن خودم افتادم
بايد از حالا ياد بگيره
ميثمى شهيد شد
خيلى عصبانى بود
من آب مى خوام نه طلا
من حالا كار دارم. بعداً مى آم
چاه را خالى مى كرد
صورتش پر از خنده مى شد
بعد از هر نمازش سه بار طلب شهادت مى كرد
انگشتر طلا دستش بود
بعد از جلسه خوابش برده بود
باز بلند مى شد براى نماز شب
برم كردستان يا بمونم جنوب
گفتا كه هر دو از منيد
دشمن دشمن است
دلش مى ره. عوضش كنين
بذارمشان بانك يا چيزى بخريم؟
رفت. دو روز بعد، هادى به دنيا آمد
وقتى فهميد، به هم ريخت
من مأموريت دارم برم اصفهان
دوازده سيزده تا اتاق داشت
مى گه اگر شوهرم بود، من رو هم مى برد
براى خونه ى آخرتت هم فكر كرده اى؟
آقاجون صلوات بفرست
مى گفت «اين جا وطنمه.»
دست خالي خانه كسي نمي رفت
سختم است اين ها را بخورم
حفظ جان واجبه
مهريه ى همسرش را بدهكار است
فرداى عروسى رفت جبهه
سعى كن زودتر چاق شى
من از اين خونواده، دختر مى خوام
از امام رضا يك همسر خوب خواسته بود
سازت رو چند خريده اى؟
كارى نكن خانمت خواب نما شود
با اين صدا خوندن، خيلى رو مى خواد
دوباره سر و كله ى ژاندارم ها پيدا شد
مى گن ما آخونديم، نبايد كار كنيم
مگه فقط من ننه دارم؟
از رحمت خدا مأيوس نباشد
رسيده بود به آخر خط
جمعه ها با يك آفتابه آب غسل مى كرد
درس مقدماتى طب مى خواند
مى شد دنده هاش را شمرد
فكر كن دانشگاه رفته اى و درس مى خونى
بالأخره راهش دادند
غذاى زندان رو نمى خوره. مى گه نجسّه
يا دائم الفضل على البريه
با هم روايت هاى كافى را مى خواندند
مى نشست آن بالا و كتاب مى خواند
عبداللّه هيچ وقت چيزى نمى خريد
محكوميت عبداللّه قطعى شده بود
دلش بدجورى گرفته بود
عبداللّه را مسخره مى كرد
نوشت طلبگى را دوست دارد
عبداللّه ميثمى كيه؟
استخاره بد آمد
چه قدر بچه ها را شكنجه كرده اند تا جاى عبداللّه را لو بدهند
عبداللّه قِصِر در رفت
حجره شان معروف بود به حجره ى سياسى ها
فرداى آن روز سه تايى رفتند قم
توى مدرسه بهش مى گفتند «آشيخ».
خدمت به عالم را دوست دارم
به آن مسجد مى گفتند «مسجد جوجه.»
روزها كار مى كرد، شب ها درس مى خواند...
فكر هيئت از عبداللّه بود و اسمش از آقاجون...
ربِّ اشْرَحْ لى صَدرى...
سر قبر مرحوم كلباسى پيداش كردند...
نوبت عبداللّه بود كه روضه بخواند...
عبداللّه زياد اهل بازى نبود...
مادر بسم اللّه مى گفت و عبداللّه را بغل مى گرفت...
اسمش را گذاشتند عبداللّه...
جنازه را آوردند...
او از بچگى طلبگى را دوست داشت...
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل